این روزها....
به نام خدا
چقدر این روزها روزهای دل چسبیه... بردیا خودشو میندازه تو بغل مامانش... همش غر میزنه که مامان بیا بشین پیشم... اگه چند ساعت مامانشو نبینه دلش براش تنگ میشه....gif)
ولی عزیز دلم.... چند تا نصیحت مادرانه برات دارم....gif)

البته به امید خدا وقتی بزرگ بشی و این وبلاگ رو بخونی این نصیحتا به دردت نمیخوره ولی بذار من یه کم مامان بازی در بیارم...
لطفا انقدر موهای مامان رو نکش... نکن.... دوست داری مامانت کچل باشه پسرم؟؟.gif)
بی زحمت دست به گوشواره های من نزن... گوشم رو زخم کردی انقدر که یه هو حمله کردی و گوشوارمو کندی و پرتاب کردی... خسته شدم انقدر دنبال گوشواره گشتم( من باید همیشه گوشواره تو گوشم باشه در غیر این صورت گوشم زخم میشه)
من برات سی دی بی بی انیشتین گرفتم که در طول روز یه زمان کوتاه نگاه کنی و انیشتین بشی... نه اینکه سریال عشق ممنوع و تبلیغات وطنی و اجنبی ببینی و ذوق کنی....gif)
وقتی دارم لباس تنت میکنم نق نزن... هوا سرده نمیشه که لباس نپوشی... مریض میشی....gif)
و اما مهمتر از همه.... پسرکم عزیزدلم ... تو بیداری هم شیر بخور لطفاااااااااااااااا... چرا همش باید من تو رو بخوابونم بعد شیر بخوری؟؟؟؟ مگه طعم شیر فرق میکنه؟؟؟؟ مگه مامانت عوض میشه؟؟؟؟ موهامو سفید کردی سر این شیر خوردنت... از همون رو اول تو بیمارستان من با تو درگیر بودم و هستم.....gif)
یه وقت نگی چه مامان غر غرویی دارمااااااا...
اصلا همه ی این کارا و اذیتا فدای یه تار موی تو... به دل نگیر

داشتم میگفتم که این روزا دل چسبه... به خاطر اینکه بردیا یاد گرفته دست میده... دست دسی میکنه
ولی کوتاه و نا مرتب...البته این کارا رو بیشتر تو خونه خودمون انجام میده و همش مامانش رو پیش بقیه ضایع می کنه(فدای سرت مادر)
وقتی میگم سعید بیا... به شدت دست و پا میزنه... و بابایی رو خیلی دوست داره
تازه خاله جونی رو هم خیلی خیلی دوست داره... تا میبینتش دستاشو باز میکنه و می پره تو بغلش... اگه خاله بره و بغلش نکنه گریه میکنه... و حسابی براش میخنده....gif)
موش موشی میشه و تند تند نفس نفس میزنه...( این کار هم مخصوص وقتیه شلوار به پا نداره و قراره پوشکش عوض بشه... اینطوری میشه:

گاهی هم اینطوری مظلومانه و با لباسای کثیف رو تابش خوابش میبره

خلاصه اینکه...
این روزا خیلی دل چسبه....



این روزها....
